حرفهایی با دخترم
اون موقع که کوچیک بودم وقتی ازچیزی می ترسیدم ، یا حالم خوش نبود و یا ... میرفتم سراغ مادرم و وقتی که با حرفها و نوازش های اون آروم می گرفتم با خودم فکر می کردم " چقدر خوبه که من مامانمو دارم بیچاره مامانم چقدر بدبخته مامان نداره. "حالا حس میکنم چقدر اشتباه می کردم.
تو چند روز تعطیلی گذشته همش شبا بیرون بودیم و تو هم همه جا با ما بودی. بخصوص شب شام غریبان که حدود 12 شب اومدیم خونه . و اینها باعث شد که سرما بخوری. رفتیم دکتر . تو با دارو خوردن مشکل داری. موقع خواب بی تاب شدی و کلی جیغ و داد کردی. هی لج می کردی و بهانه جویی می کردی. هر چی می گفتم میگفتی نه ... نه ! داد پدرت هم در اومده بود ،آخه فردا از صبح زود باید بره سر کار. برای اینکه آروم بگیری برات کامپیوتر روشن کردم و نشوندمت رو پام و برات سی دی مورد علاقت رو گذاشتم. خودم هم مشغول وب گردی شده. چند دقیقه نگذشت که دیدم آروم سرتو گذاشتی رو شونه من. وقتی نگات کردم دیدم چشمات بستن. خواب خوابی کوچولوی من.
چقدر خوشحالم که شونه های من هستند تا تو بهشون تکیه کنی.
چقدر خوشحالم که خدا لذت مادر بودن رو به من چشونده.
چقدر اشتباه می کردم وقتی بچه بودم.
چقدر خوشبختم که مادر هستم.



حرفهایی با دخترم
